پگاه حوزه
(١)
بازى قدرت متوقف مىشود! - سامت
١ ص
(٢)
چهرهاى متفاوت از جنس كاريزما - صبوری ضیاء الدین
٢ ص
(٣)
انقلاب اسلامى و تجديد حيات جنبشهاى اسلامى معاصر - شیرودی مرتضی
٣ ص
(٤)
نظم سامان بخش و چالش كارآمدى قدرت و امنيت - ارکان مائده
٤ ص
(٥)
بنيادگرايى آغاز غربى و تكثر شرقى - مرادى مجيد
٥ ص
(٦)
دشوارترين آزمون اقتصاددانان اسلامى -
٦ ص
(٧)
سختترين چالش در انديشه اسلامى معاصر - میلاد زکی
٧ ص
(٨)
در حاشيه برگزارى نمايشگاه كتاب فرانكفورت - محسنی فرد فرزانه
٨ ص
(٩)
هنر دفاع مقدس هنر آشتى با مردم - سينا محمد
٩ ص
پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - بنيادگرايى آغاز غربى و تكثر شرقى - مرادى مجيد
بنيادگرايى; آغاز غربى و تكثر شرقى
مرادى مجيد
«قسمت دوم»
آيا بنيادگرايى مذهبى مسيحى از بين رفته است؟
امروزه از ميان اديان و مذاهبى كه اعمال خشونتآميز مذهبى در ميان پيروانشان مشاهده شده است، مانند خشونتطلبان هندو، مسيحى، بودايى، يهودى و مسلمان، تنها نام بنيادگرايى اسلامى در رسانههاى تبليغاتى غرب رواج دارد و از بنيادگرايى در ساير اديان و بهويژه در يهوديت و مسيحيت، سخنى به ميان نمىآيد. رفتار غرب و بهويژه ايالات متحده تاكنون بهخوبى اين حقيقت را آشكار كرده است كه آنان به دشمنى به نام بنيادگرايى اسلامى به شدت نيازمندند. كمك آمريكا به گروه خشونتطلب و تروريست طالبان و به قدرت رساندن آن در افغانستان، از عمق نياز امريكا به الگويى از بنيادگرايى و يا به تعبير درستتر «تروريسم اسلامگرا» حكايت مىكند. اما آيا رفتارهاى تروريستى و افراطى و به اصطلاح بنيادگرايانه تنها از سوى برخى اسلامگرايان درمصر و سودان و افغانستان و الجزاير سر زده است، يا چنين اقداماتى در بين پيروان تندرو ساير اديان نيز به چشم مىآيد. مرورى به موارد زير به اندازه كافى گويا است:
يك يهودى بنيادگراى امريكايى، مسجدى را در هبرون به رگبار گلوله مىبندد و ٢٩ نمازگزار مسلمان را مىكشد. قبر او زيارتگاه همفكران يهودى او مىشود.
در هند، هندوان بنيادگرا يكى از مسجدهاى مسلمان را كه چهارصد سال مورد تعرض قرار نگرفته است، با خاك يكسان و محلههاى مسلمان نشين را غارت مىكنند.
در امريكا بنيادگرايان مسيحى، دكترهاى سقط جنين را به گلوله مىبندند; قطارها را از خط خارج مىكنند... ساختمان دولت مركزى را در اوكلاهما منفجر مىكنند كه به مرگ ١٦٧ نفر و از جمله ١٩ كودك مىانجامد... در بمبگذارى اوكلاهماسيتى، بىدرنگ اصطلاح «بنيادگرايى مسلمان» را به كار بردند; اما وقتى فهميدند كه كار كيست، در به كار بردن «بنيادگرايى مسيحى» اكراه نشان دادند. كسانى كه بازداشتشدند به يك گروه شبهنظامى ميشيگان وابسته بودند كه دو كشيش مسيحى آن را سازمان دادهاند... و خود را «ارتش خدا» مىنامند و به دولت مركزى، به سبب اذيت و آزار يك فرقه بنيادگرا مسيحى ديگر، فرقه برانچ ديويديان در تگزاس، اعلام جنگ دادهاند. ×
بنيادگرايى در فرهنگ و جوامع اسلامى
اگر از بار معنايىاى كه واژه بنيادگرايى به لحاظ تاريخى در اروپا و فرهنگ اروپايى يافته است، صرف نظر كنيم، حقيقت اين است كه تمامى جنبشهاى اسلامى معاصر را مىتوان به نوعى بنيادگرا به شمار آورد; زيرا شعار همه آنان بازگشتبه ريشهها و اصول است. بنيادگرايى اسلامى در شكل كلى آن به معناى بازگشتبه آموزههاى قرآن و سنت و احياى الگوى آرمانى حكومت اسلامى است.
راشد غنوشى مىگويد: «هر جنبش تجديدگرايى ضرورتا جنبشى سلفى است. هر جنبش تجديدگرايى نوعى بازگشتبه اصول و ريشهها است. اين قانون بر مسلمانان و غيرمسلمانان نيز سارى و جارى است... هر خيزش جديدى مقتضى بازگشتبه اصول و قرائت تازه از آن و خاستگاه قراردادن آن براى تعامل با واقعيتيا فرارفتن از آن است. حركت نهضت اسلامى نيز بازگشتبه اصول است.»
تا كنون حدود مفهومى واژه بنيادگرايى اسلامى به گونهاى كه دقيقا قابل تشخيص و تميز باشد، مشخص نشده است. محققان و متخصصان اسلام سياسى معاصر، معانى متفاوتى از آن در نظر گرفتهاند كه از راديكاليسم و تندروى و خشونت گرفته تا تجديد حياتطلبى اسلامى و اصلاح دينى در نوسان است.
دكتر هرايردكمجيان، بنيادگرايى را پاسخى فرهنگى و بومى به بحرانهاى داخلى و خارجى بخشهاى مهمى از قلمرو جهان اسلام - مانند سقوط پىدرپى عثمانى و ايران در رويارويى با امپراطورى اروپا - مىداند و آن را به معناى «بازگشتبه اسلام و اصول بنيادىاش» مىگيرد. وى از ميان واژهها و اصطلاحات فراوانى كه در وصف اسلامگرايى يا اسلام سياسى معاصر رواج يافته، «بنيادگرايى» را به سبب اين كه بيشتر بر بعد سياسى جنبش اسلامى تاكيد دارد تا بر جنبه مذهبى آن، پسنديده و به كار گرفته است.
دكمجيان در كتاب خود (جنبشهاى اسلامى معاصر در جهان عرب) در معرفى گروههاى بنيادگرا، جماعت اخوان المسلمين را بيش از هر سازمان ديگرى ايدئولوژيك محور و نهادى بنيادگرايى اسلامى در محيط عربى و جهان اسلام مىداند و مىگويد: «اخوان المسلمين بيش از پنجاه سال است كه با وجود سركوب دولتى و تضادهاى داخلى، بقاى خود را حفظ كرده است». نكته قابل تامل در اين سخن آن است كه اين جماعت نه تنها از اهرم زور و سركوب استفاده نكرده كه همواره در معرض سركوب و آزار قرار گرفته است. دكمجيان هم، اخوان المسلمين را مشمول اصطلاح بنيادگرايى قرار مىدهد و هم جماعت تكفير و هجرت و جهاد را كه دستبه اقدامات مسلحانه و ترور زدند; با اين كه اخوان المسلمين همواره استفاده از روشهاى مسلحانه را براى رسيدن به مقاصد سياسى، محكوم كرده است. در اين جا است كه احساس مىشود كه اصطلاح بنيادگرا در كتاب كمجيان چنان كلى است كه مرزهاى گروهها و احزاب تحتشمول آن مشخص نيست. گذشته از اين، اگر بنيادگرايى را به معناى بازگشتبه اصول بنيادين اسلام بدانيم، در آن صورت سلفىهايى كه مهمترين خواسته و هدفشان اجراى شريعت است و برخلاف اسلامگرايان سياسى مذهب را به عنوان ابزارى ايدئولوژيك در خدمت اهداف سياسى در نياوردهاند، بيشتر و پيشتر از همه مشمول اين اصطلاح مىشوند; زيرا وفادارى آنان به نصوص مقدس تا حدى است كه تاويل آن را به هدف سازش دادن آن با واقعيتبرنمىتابند. سامى زبيده بنيادگرايى اسلامى را چنين تعريف مىكند:
«بنيادگرايى اسلامى، اصطلاحى است كه در مناقشات كنونى پيرامون خاورميانه سربرآورده است. دايره شمول اين اصطلاح دقيقا مشخص نيست; همين قدر روشن است كه با اين اصطلاح به جنبشها و افكار سياسى جديدى اشاره مىشود كه غالبا مخالف و مبارز هستند و براى برپايى نوعى دولت اسلامى تلاش مىكنند. اين جنبشها الگوى دولت اسلامى را در تاريخ مقدس جامعه سياسى اصلى مؤمنان مىجويند كه محمد پيامبر [ص] در قرن هفتم ميلادى در مدينه برپا كرد و در سايه خلافتخلفاى راشدين - و در اسلام شيعى، تنها در سايه خلافتيكى از آنان، يعنى على [ع] - استمرار يافت.»
وى در جايى ديگر مىگويد: «اين اصطلاح اشاره روشنى دارد به شكلى ارتدكس (پاكدينانه) نصمحور و سنتى كه در شكل اجرايى سياسى و اجتماعىاش هيچ آشتىاى با شرايط و افكار جديد يا غربى ندارد. اين اصطلاح پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران (١٩٧٩م) و توفيق آن در برپايى جمهورى اسلامى كه خود را مستند به «اسلام بنيادين» مىداند، رواج يافت و درباره جنبشهاى اسلامى در برخى كشورهاى عربى، مانند اخوان المسلمين در مصر و حركتهاى شيعى عراق نيز به كار رفته و مىرود. فتبنيادگرا غالبا به جنبشها و ايدئولوژىهايى اطلاق مىشود كه اتكا بر شكلى از اشكال حكومت اسلامى را بخش لازم دين اسلام مىدانند و معتقدند كه اسلام تشكيل يافته از دين و دولت است و دولت اسلامى وظيفه عملى كردن عقايد دين اسلام - و در پيشاپيش آن شريعت - را در همه حوزههاى حيات اجتماعى و اقتصادى دارد. اين خواسته، نوعى مبارزه مستقيم با اكثر دولتهاى كشورهاى اسلامى است كه به شكل سكولار و با التزام اسمى به اسلام عمل مىكنند. اين موضع در مقابل موضوع علماى محافظهكار [سنتگرا] قرار دارد كه عملا دولتهاى سكولار را پذيرفتهاند و نيز در مقابل موضع اصلاحگرايانى چون محمد عبده (١٩٠٥ - ١٨٤٩م) قرار دارد كه در راه تجديد حيات اسلام به گونهاى هماهنگ با دولت جديد و اقتصاد جديد، به هدف دستيابى كشورهاى اسلامى به ترقى و پيشرفت كوشيدند.»
تعريف و توضيح سامى زبيده از مفهوم و پديده بنيادگرايى اسلامى نشان مىدهد كه اساسا منظور وى از بنيادگرايى اسلامى، همان جنبش اسلامى معاصر است و وى قصد تشبيه جنبشهاى اسلامى را به بنيادگرايى مسيحى غربى نداشته است. تلاش براى عملى كردن آموزهها و عقايد اسلامى در همه حوزهها، سازشناپذيرى با شرايط و افكار غربى و تلاش براى برپايى شكلى از اشكال حكومت اسلامى، هيچ كدام جنبشهاى اسلام گراى سياسى معاصر را در جايگاهى همانند بنيادگرايى مسيحى نمىنشاند.
اصطلاح «بنيادگرايى اسلامى» اصطلاحى است كه غربيان در توصيف جنبشهاى اسلامى معاصر به كارگرفتهاند و خواستهاند تا با تشبيه اين جنبشها به گروههاى تندروى مذهبى كاتوليك كه هيچگونه تحول و تطورى را برنمىتابند، از از اسباب و عوامل واقعى پيدايش اين جنبشها تغافل كنند و مشكل اساسى را به خود اين جنبشها حواله دهند و چنين وانمود كنند كه اساسا اين اسلامگرايان سياسى هستند كه از سازگارى با شرايط دنياى جديد اكراه دارند و بر ميراث خود جمود مىورزند و براى تحميل عقايد متحجرانه خود از قدرت و زور نيز استفاده مىكنند. قطعا آنچه در فرهنگ غربى از واژه بنيادگرايى اسلامى درك مىشود، با توجه به تشبيه بنيادگرايان اسلامى به بنيادگرايان كاتوليك، همين است كه ذكر شد. اين سخن به معناى ناديده گرفتن اقدامات افراطى برخى گروههاى اسلامگرا نيست، اما اين گروهها، همواره اقليتى بيش نبودهاند و نهادهاى رسمى دين و غالب احزاب و جريانهاى سياسى اسلامگرا راه به كارگيرى از خشونت و زور را در تحميل افكار و ايدههاى خويش، نمىپيمايند و به آن فرانمىخوانند.
دستگاههاى تبليغاتى غرب كه از حدود يك ربع اخير قرن بيستم، اصطلاح بنيادگرايى اسلامى را رواج دادهاند و چهرهاى تيره و زشت از اسلامگرايان ارائه كردهاند، كمتر به سهم سياستهاى غرب در پيدايى جنبشهاى اسلامگرا اشاره كردهاند. جالب است كه بدانيم واكنشهاى اوليه جوامع و بهويژه متفكران مسلمان نسبتبه غرب، همدلانه و همگرايانه بود. اين جمله كه به سيد جمال الدين اسدآبادى منسوب است، سخن بسيارى از متفكران و روشنفكران مسلمان بود: «به غرب رفتم، اسلام را ديدم و مسلمان نديدم، به شرق آمدم، مسلمان ديدم، اما اسلام نديدم.» وجه صورى و مادى و تكنولوژيك و صنعتى غرب جاى كمترين ترديد را براى نخبگان جوامع اسلامى در پيمودن راه پيشرفتبه سبك غربى و در عين حال حفظ هويت اسلامى باقى نگذاشته بود. اما حوادثى كه از اوايل قرن بيستم اتفاق افتاد و به ويژه فروپاشى دولت عثمانى و پس از آن تجزيه جهان اسلام و بازشدن پاى استعمارگران به كشورهاى اسلامى و تبديل اين كشورها به مناطق تحت قيوميتيا دولتهايى پيرو و ضعيف، و مهمتر از اينها تلاش و مساعدت غرب در تاسيس دولتيهود در سرزمين فلسطين، روى ديگر سكه غرب را نشان داد و مسلمانان دريافتند كه غرب قابل اعتماد و اطمينان نيست. در ادامه آن حوادث دولتهاى استعمارگر قديم در قالبى جديد بازگشته بودند. اين بار هم فرهنگ اسلامى جوامع مسلمان مورد هجوم قرار گرفت و هم ثروتهاى طبيعى - و بهويژه نفت - كشورهاى اسلامىزير سيطره راهبردى غرب در آمد. دولتهاى غربى كه خود را داعيهداران و پيشگامان دموكراسى در دنياى جديد مىدانند، هيچگاه اجازه نمىدهند كه پايههاى قدرت حاكمان همپيمانشان دركشورهاى مسلمان، براثر آراى برآمده از صندوقهاى انتخابات دموكراتيك، بلرزد. آنان به هر گونه دشمنى و توطئهاى دست مىزنند تا جلوى بازگشت اسلام به عرصه زندگى در جوامع اسلامى را بگيرند. يكى از اين همه اقداماتى كه نام برده شد، كافى بود تا بذر شك و ترديد و بلكه دشمنى و خشم بىپايان را در دل مسلمانان بپاشد.
با اين كه اساسا اصطلاح بنيادگرايى اسلامى ازدهه هفتاد ميلادى به اينطرف بر سر زبانها افتاده و به ويژه در غرب رواج يافته است، برخى لائيكهاى عرب، ريشههاى آن را به ابن تيميه و محمد بن عبدالوهاب و سيد جمال و اخوان المسلمين برمىگردانند. روشن است كه آنان نيز مىخواهند در اين بازار آشفته اصطلاحات، يكجا با تمام جريانهاى اسلامگراى سياسى تصفيه حساب كنند. اينان بهتر از غربيان، تفاوت ميان جريانهاى تندرو مذهبى - سياسى - كه به تكفير و هجرت و اقدامات مسلمانه روى مىآورند و جريانهاى اصلاحگراى اسلامى و حتى سلفى سنتى كه مهمترين دغدغه اولى، پيشرفت، ودومى اجراى شريعت است را درك مىكنند. اما نگرش علمى، دقيق و واقعبينانه اين پديده را به مصلحتخويش نمىدانند. از اين رو است كه مايلاند تا با ناديدهگرفتن جريانهاى معتدل و اصلاحگراى اسلامى كه اكثريت جريانهاى اسلام سياسى معاصر را تشكيل مىدهند، خشونت اقليتى از اين جريان را به نام تمام آنان ثبت كنند و رقباى اسلامگراى خود را از صحنه خارج كنند.
آنچه پديده بنيادگرايى در جهان اسلام خوانده مىشود، پديدهاى همگون نيست و از كشورى تا كشورى ديگر فرق مىكند و حتى در درون يك كشور، رويكردهاى ناهمگونى را شامل مىشود. بنيادگرايى اسلامى طيف وسيعى از گروهها و جماعتها و احزاب را شامل مىشود كه به لحاظ مواضع و انگارههاى فكرى و رفتارهاى سياسى از حد نهايى تندروى - مانند جماعتهاى تكفيرگر و شورشگر و معتقد به هجرت و جهاد مسلحانه براى تغيير جامعه و حكومت - تا معتدلانهترين مواضع در سطح دعوت به مشاركت و پذيرش قواعد بازى مردمسالارانه و آمادگى براى هميارى و همزيستى با نيروهاى سياسى و فكرى ديگر متفاوتند. برخى از گروههايى كه بنيادگرا خوانده مىشوند، امروزه مواضعى نوگرايانه و نوانديشانه گرفتهاند و پيشگام گشودگى و دعوت به گفتوگو و تكثرگرايى و شكلدهى به عقل اسلامى متناسب با عصر شدهاند و اولويت را به سازندگى فكرى و فرهنگى جوامع اسلامى دادهاند. امروزه فاصله عميقى بين جماعتهاى تندرو سياسى - مذهبى مصر و جريان اخوانالمسلمين مصر وجود دارد. جريانهاى اسلامگراى مشابه اخوان المسلمين و يا شاخههاى اخوانالمسلمين در اردن و يمن و مالزى و اندونزى و كويت و تركيه و بسيارى ديگر از كشورهاى اسلامى، تعاملى مثبتبا نظامهاى سياسى كشور خود برقرار كردهاند و ورود به حوزه زندگى سياسى و اجتماعى را پذيرفتهاند و خود را به عنوان گروههايى مدنى - سياسى و ملتزم به قواعد بازى سياسى دموكراتيك معرفى كردهاند. آنان اعتدال و پذيرش اصل جابهجايى (تداول) قدرت و رغبتبه گفتوگو و آشتى با احزاب و نظامهاى موجود را درپيش گرفتهاند.
به لحاظ فكرى و بينشى نيز جريانهاى مختلف به اصلاح بنيادگرا موضعى واحد ندارند. برخى از اين جريانها متحجرانه و جمودورزانه با نص رويارو مىشوند و برخى ديگر با ديدى باز و گشوده و با تاكيد بر فهم مقاصدى از اصول شريعت اسلامى و قرآن با نص ارتباط برقرار مىكنند و عناصر واقعيت زمانى و مكانى موجود را مغفول نمىنهند.
اما دستگاههاى رسمى و تبليغاتى غرب مايل است كه اين همه تنوع و تفاوت و اختلاف روش و بينش و ابزار را كه در شاخهها و شعبههاو جريانهاى گوناگون اسلامگرا به چشم مىخورد، ناديده بگيرد و آنان را در هم بنگرد و همه را يكجا «بنيادگرا» خطاب كند. مىتوان گفت كه غرب در اين سطح به «كوررنگى» دچار شده است و به صلاح خود مىبيند تا بر مواضع و رفتارهاى استثنايى افراطى و تندروانه تمركز و تاكيد كند.
جان اسپوزيتو به درستى با به كار بردن اصطلاح «بنيادگرايى» درباره جنبشهاى اسلامگرا موافق نيست. وى مىگويد: من با اين اصطلاح موافق نيستم. اين اصطلاح اساسا اصطلاحى مسيحى است و درغرب معادلسازى بنيادگرايى با تندروى (راديكاليسم) و ترور، زمينه دارد. اما وقتى اين اصطلاح را درباره حوزه اسلام به كار مىبريم، تمام مسلمانان را مشمول اصطلاح بنيادگرا قرار مىدهيم; زيرا غالب آنان، خواهان بازگشتبه اسلام هستند.
ممكن است گفته شود كه چنين حساسيتى نسبتبه تعميم اصطلاح بنيادگرايى به اسلامگرايان سياسى، نابه جا است; زيرا هر چند ريشه حقيقى و اوليه بنيادگرايى در تجربه فرهنگى و تاريخى و تمدنى غربى قرار دارد، اما به عنوان اصطلاحى در رسانههاى تبليغاتى جا افتاده و اشاره به پديدههاى اجتماعى و فكرى و دينىاى دارد كه در تجربه غربىاش منحصر نيست و در بسترهاى فرهنگى و تمدنى متفاوت تكرار مىشود. در پاسخ به اين اشكال بايد گفت كه اگر اصطلاح بنيادگرايى، اصطلاحى علمى - توصيفى و منصفانه و دور از داورى بود، اشكال فوق كاملا به جا و منطقى بود; در حالى كه بنيادگرايى در غرب مبتنى بر الگوهايى است كه واقعا وجود داشته و دارند و حتى در شكلهايى خطرناكتر از خود بنيادگرايى در غرب; مانند صهيونيسم و صليبيسم و امپرياليسم. اين امر نشان مىدهد كه به كارگيرى اين اصطلاح (بنيادگرايى اسلامى) در تبليغات غربى، ادامه كارزارى است كه غرب صليبى - صهيونيستى عليه تمدن و فرهنگ و موجوديت اسلام به راه انداخته است. گذشته از اين، اعتراف به اين كه برخى اشكال «تندروى» و «افراطورزى» و رفتارهايى كه تبليغات غربى عنوان «بنيادگرايى» را بر آن افكنده، در جوامع اسلامى و از سوى برخى اسلامگرايان سر زده است، نبايد سبب شود كه مقياس و معيار حكم به تندروى و افراط و... را گم كنيم. اين معيارها از دل متون اسلام قابل استحصال است.
اصطلاحى كه در تعبير از اين پديده اجتماعى - بشرى به كار گرفته مىشود، اهميت ويژه دارد. به ويژه اين كه اصطلاح «بنيادگرايى» اصطلاحى بىغل و غش و صرفا لغوى نيست و سوء پيشينه دارد. «بنيادگرايى» حكايت از روش و نگرشى دارد كه ازنظامى عقيدتى و اخلاقى و ميراثى تمدنى سرچشمه مىگيرد و چنان كه ديدم، سرچشمه بنيادگرايى، در فرهنگ و تاريخ تمدن غرب است. اما منابع اسلامى در تعبير از چنين پديدهاى، اصطلاحات خاص خود را دارند; اصطلاحاتى مانند خروج، غلو در دين، تنطع (سختگيرى و لجاجت و زيادهروى و افراط).
سختگيرى و زيادهروى و غلو در دين و خروج عليه نظم عمومى، با روح اعتدال و ميانهروى كه روش دين بر آن مبتنى است، منافات دارد. تندروى و زيادهروى و افراطورزى، نه نصوص دين اسلام پذيرفته است و نه نزد جوامع اسلامى. چگونه مىتوان گروههاى تندرويى را كه با نام اسلام، جوامع اسلامى را نيز تكفير مىكنند و با زور درصدد تحميل عقايد و خواستههاى خود بر مىآيند، با قاطبه مسلمانان كه به حكم دين خويش گرايش سياسى اسلامى دارند، تحتيك عنوان و اصطلاح (بنيادگرا) جمع كرد؟
سختگيرىها و افراطورزىهايى كه برخى جماعتهاى دينى يا فرقههاى كلامى در گذشته و برخى از جماعتها و گروههاى اسلامگراى سياسى امروز - كه بنيادگرا خوانده مىشوند - انجام مىدهند، همگى شكلهايى از غلو و خروج و تنطعاند و نوعى انحراف از روش دعوت اسلامى، كه مبتنى بر حكمت و موعظه نيكو است.
بنابراين معيار و مقياس در حكم به تندروى و افراط و غلو در دين و... خود اسلام و اصول و ارزشهاى آن است. ارزشهايى چون اعتدال (واقصد فى مشيك) و آسانگيرى (يسر و لا تعسر، بشر و لا تنفر) در خود اسلام وجود دارند و كسانى كه از اين معيارها پا فراتر نهند و بر نظام عمومى خروج كنند و يا در دين غلو نمايند، براساس معيارهاى اسلامى، خارجى و يا غالى شمرده مىشوند و نيازى به اصطلاحاتى مانند «بنيادگرايى» كه حامل كينه تاريخى صليبىها و صهيونيستها است، وجود ندارد.
اهداف سياسى غرب از طرح مسئله بنيادگرايى اسلامى
فروپاشى اردوگاه شرق، سبب شد تا مهمترين انگيزه پيشرفت و توسعهطلبى از غرب گرفته شود. پس از آن همه نهادهايى كه در بستر جنگ سرد روييده بودند، در پى بهانههاى جديدى براى توجيه بقاى خويش برآمدند; زيرا تداوم پيمان ناتو نياز به توجيه داشت; اختصاص درصدى عمده از درآمد دولتها به برنامههاى تسليحاتى نيازمند توجيه بود و مردم امريكا بايد جهت اختصاص مالياتهاى پرداختىشان به چنين برنامههايى اقناع مىشدند. چگونه مىتوان تداوم پيمانهاى نظامى وبقاى پايگاههاى نظامى را در شرايط فقدان دشمن توجيه كرد. ايالات متحده دريافته بود كه هيكل ميليتاريستى (نظامىگرايانه) اش را پس از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى، بايد بازسازى كند تا هم از راه هزينههاى نظامىاى كه ديگران در جنگها مىكنند و بازار مناسبى براى صنعت تسليحاتى امريكا فراهم مىآورند، برترى اقتصادىاش را حفظ كند و هم مقام صدارت خود را بر كل اردوگاه همچنان داشته باشد. زيرا بقاى تمدنها چنان كه مورخ مشهور ايتاليايى مىگويد، بستگى به استقبال پيروزمندانه از چالشهاى نگرانكننده دارد . به تعبير وى، بقاى تمدنها چنين سازوكارى دارد. «از تحقق يك هدف تا چالش جديد و از حل يك مشكل تا جبههگيرىاى تازه و از آتشبسى موقت تا حركتى دوباره به وضع قبلى». جستوجوى دشمنى استراتژيك، مهمترين دغدغه امريكا پس از اعلام فروپاشى شوروى بود. نماينده ايالات متحده در سازمان ملل درهمان زمان اعلام كرد: «دشمن بعدى، بنيادگرايى اسلامى است.» ولى اين نظريه زمانى شكل رسمى به خود گرفت كه پيمان ناتو در بيانيه خود در تاريخ ٢١ فوريه ١٩٩٢م اعلام كرد كه بنيادگرايى اسلامى، دشمن آينده اين پيمان است; زيرا اسلام، عناصرى سياسى، شبيه كمونيسم در خود دارد و در جهت مبارزه با طرح سرمايهدارى امپرياليستى تلاش مىكند. اين ايده از اوايل نيمه دوم قرن بيستم نيز وجود داشت. اما غرب در آن زمان درگير مبارزه با كمونيسم بود كه در پاى ديوارهاى آن قرار داشت و نه در آن سوى ديوارها. نزديكى جغرافيايى و حافظه تاريخى و گرايش استقلالطلبانه كشورهاى اسلامى، سبب شد تا اسلام در رديف بعدى و پس از كمونيسم قرار گيرد. ادوارد سعيد مىگويد: «جهان اسلام نسبتبه اديان ديگر - به جز مسيحيت - به اروپا نزديكتر بوده است، و اين همسايگى خاطرات تجاوز و اشغال و نبردهاى اسلام با اروپا و نيز قدرت نهفته اسلام را براى آزارگاه و بىگاه غرب، زنده مىكند. ديگر تمدنهاى بزرگ شرقى - مانند هند و چين - را مىتوان از پا افتاده و دور به حساب آورد. از اين رو غرب ازسوى آنان، احساس نگرانى دايم ندارد. اما اسلام كه به نظر مىرسد هيچگاه كاملا مغلوب و پيرو غرب نشده و از سوى ديگر نشانههايى كه پس از افزايش ناگهانى قيمت نفت در اوايل دهه هفتاد بروز كرد و حاكى از آن است كه جهان اسلام خواهان تجديد پيروزىهاى پيشين خويش است، سبب شده تا غرب بر خود بلرزد. در چنين شرايطى است كه غرب نيازمند بزرگ نماياندن مسئلهاى به نام «بنيادگرايى اسلامى» است.»*براى توضيح بيشتر. ر. ك. روزنامه صبح امروز، ٢٤/١١/١٣٧٩، ص ١٢، مقاله «اقتصاد و بنيادگرايى مذهبى».